تبلیغات
Exo_Lover

پرنسس من EP1

یکشنبه 19 مهر 1394 08:36 ب.ظ

به قلمــ:: kiana .
ارسال شده در: (پرنسس من) ،

سلااااام

 ی داستان براتون اوردم 

اگه خوشتون اومد ادامه میدممممم

ادامههههه نظرم بدید

اسممم ندارم پوسترم ندارممممم:|

ادامهههه

خودم خیلی دوسش دارم بخونید ارزش ی بار خوندنو داره!

36956671721876494940.jpg (2400×2400)

 

{فلش بک}

(15 سال پیش سئول پایتخت کره جنوبی)

همه شاد بودن،میرقصیدن و مشروبای گرون میخوردن!

امروز روزی بود که خاندان سلتنتی کره به پونصدمین سال حکومت خود میرسیدن.قرار بود مراسم تاج گذاری  همراه ملکه و پرنسس و دو شاهزاده کوچک انجام بشه!

شاه و ملکه صاحب 3 کودک زیبا بودند.کودک اول پسری زیباتر از دخترها موهای عسلی و به نام لوهان اون 9 سال داشت.فرزنده دوم این خانواده دختری زیبا که برعکس برادر بزرگش مو و چشمان سیاه داشت،سیاه همچون شب،اون دختر زیبا5سال داشت اسم اون هوان بود.وپسر کوچک و شیطون اخرشون که 2سال بیشتر نداشت!اسم اون بکهیون بود!

همه کم کم داشتن خودشونو برای مراسم اصلی اماده میکردن، که ناگهان صدای شلیک گلوله همه جارو فراگرفت!صدای جیغ زنای اشرافی که لباسایه گران قیمت به تن داشتن در امد.یکی از نگهبانای قصر درحالیکه دستشو روی  زخم بازوش گذاشته بود تا از خون ریزی زیاد جلوگیری کنه اومد و نفس زنان اومد و گفت

-شورش گر ها حمله کردن!!!!!!

در یک ثانیه همه چی عوض شد زنها و مردانی که تا به حال مغرورانه ایستاده بودند و نیشخند به لب داشتند و ثروتشان را به رخ هم میکشیدند الان میدویدند تا خودشان را نجات بدن!و دیگه ثروتشون براشون مهم نبود!

خاندان سلتنتی که الان حتی محافظ هم نداشتند شروع کردن به دویدن!

ملکه پسر کوچکشو بغل کرده بود و میدوید به پادشاه گفت:حالا چی میشه؟؟؟

-نمیدونم نمیدونم واقعا مغزم کار نمیکنه!فقط بدو اگه اسیبی به شماها برسه خودمو نمیبخشم!

همشون داشتن میدویدن

دوندن برای هوان 5 سال با اون لباس بلند و مجلسی کار اسونی نبود!نمیدونست چی شده کجا میدوه چرا میدوه؟

فقط سعی میکرد دنبال مادر پدرش بره!

به خودش که اومد دید توی ایستگاه قطارن!قطار در حال حرکت بود پادشاه رفت تو واگن بار بری  دست زنشم گرفتو کشیدش تو لوهان بچه ی چابکی بود دووید و پرید تو واگن!وقت هوان مونده بود هر چه میدووید نمیتونست  به قطار برسه مادرش با گریه صداش میکرد دویید تا میتونست دووید داشت به قطار نزدیک میشد پدرش تا جایی که میتونست دستشو دراز کرده بود که پاش گیر کرد و افتاد و ضربه بدی به سرش وارد شد

از داستان پرنسس اناستازیا ایده گرفتممممممم!

 نظررررررررررررررررررررررررر

خــــــــــــــرپـــــــــــــــــوفـــــــــــــــــــــــــ




دیدگاه ها : نظراتونننن^^
آخرین ویرایش: یکشنبه 19 مهر 1394 08:40 ب.ظ