تبلیغات
Exo_Lover

cell7 EP2

دوشنبه 20 مهر 1394 05:16 ب.ظ

به قلمــ:: kiana .
حرفی ندارم ادامه
24150772126341333885.jpg (1600×1600)

 

 

{قسمت دوم}

 

:ایناززززز؟؟؟؟؟

ایناز:ااااا تو توی خونه من چیکار میکنی؟؟؟

کیانا: خونه توووو؟؟؟اینجا خونه منم هست!-___-

ایناز: ااا پس همخونه من تویی^__________________^

کیانا: اره بیا تو-_-

ایناز اومد رفت توی اتاقش لباساشو عوض کرد و اومد توی حال بعدم گفت:غذا چی داریم^^

کیانا: بزار برسی .......هیچی نداریم نه مواد غذایی داریم نه غذا !

-پس باید بمیریم!

-راستی اون پسره بود!

-کدوم لوهاننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-نه بابا من با اون کاری ندارم که.......... اون ژیو نمیدونم چی چی

-ژیومین خب!

-همون........ دوس پسرته؟؟

-نه بابا دوست معمولیمه تو فرودگاه با هم اشنا شدیم! پسر مهربونیه من که راه های کره رو بلد نیستم !منو برد هتل صب هم وقتی تودانشگاه دیدمش خیلی خوحال شدم اومد پیشم و همه چیزه دانشگاه رو برام توضیح داد !

-چرا هتل اینجا که بود!

-یادم رفت ادرسو از بابام بگیرم وقتی بهش زنگ زدم جوابمو نداد منم حوصله نداشتم ترجیح دادم برم هتل!

-چه جالب! ببینم شماره تلفنی چیزی ازش داری؟

-نه-_- برا چی؟؟

-میخواستم شماره رستوران ازش بگیرم که از گشنگی نمیریم

- وااااا چه کاریه؟؟سر کوچه ی پیتزا فروشی هس  از همون جا میگیریم!

-واقعا ندیدددم!!

رفتن همون رستوران سر کوچه ی مقدار پیتزا خوردن و برگشتن تاشب کلی باهم حرف زدن(دخترا هم که میرسن به هم فقط حرف میزنن)ودرباره خودشون وخونوادشون برای هم توضیح دادن تهشم گرفتن خوابیدن!

{فرداصب}(تو خونه)

*ایناز*

-کیانااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اههههههههه پاشودیگهههههههه ی ساعتههههههه دارم صدات میکنمممممممممممممممممم پاشوووووووووووووووووووووو

اه چقدر این بشر میخوابه! بیدار بشو هم نیست!از ساعت شیش تا الان که شیش ونیمه دارم صداش میکنم چرا بیدار نمیشهههههه........فهمیدم^____^

رفتم و ی پارچ اب یخ برداشتم اومدم بالا سرش گفتم :بیدار میشی یا نههههه؟؟

باصدای بی حال و خوابالود گف:نه!

گفتم:خیله خب خودت خواستی!

پارچ اب رو بر داشتم و خالی کردم روش مثه برق گرفته ها از خواب پرید من از قیافه اون داشتم زمینو گاز میگرفتم یکی دو دیقه طول کشید تا بفهمه چی  شده وقتی منو دید چنان دادی کشید که خنده یادم رفت

-اینااااااااااااااازززززززززز><

-ب...ب.....ببخشید!"_"

قیافش شبیه ی گوجه فرنگی درحال انفجار بود!

-بدم میاد وقتی کسی روم اب بپاشه؟؟

-وا مگه گربه ای......... تقصیر خودته نیم ساعته دارم صدات میکنم بیدار نمیشی که!

دختر خیلی خوشگلی بود با قیافه مظلوم اما الان به خشم اژدها تبدیل شده بود!واقعا ازش ترسیدم! کم کم داشت از عصبانیت منفجر می شد همون جوری که داش خعلی عصبانی نیگام میکرد خیعلی اروم از اتاق اومدم بیرون

-وای این چرا قیافش اینقد ترسناک شد؟؟؟9____6

دیشب موقع برگشتن ی مقدار مواد غذایی گرفته بودیم رفتم تو اشپز خونه ی صبحانه مختصر برای دوتامون درست کردم.اروم رفتم سمت اتاقش در زدم

کیانا:بیا تو

-امممممم چیزهههه صبحانه درست کردم میخوری؟

*کیانا*

از لحن صحبتش معلوم میشد حسابی ازم ترسیده! خودمم از کاری که کرده بودم هم خجالت کشیدم هم ناراحت بودم!

-اممممممم باشه الان میام

-ب ب بااشه

رفتم سر میز نشستم اصلا نیگام نمیکرد اخیییییییییییییی!(خدایش وقتی عصبانی میشم ترسناک میشم و هرکس دم دستم باسشه میزنم لهش میکنم!برا همین کسی جرعت نمیکنه بیاد سمتم!)سکوت مسخره ای که بینمون بود رو شکستم و گفتم

-امممممممممم ایناز چیزهههههههه ببخشید!

با اینکه ی روز بیشتر نبود که با هم اشنا شده بودیم ولی اصلا دوس نداشتم از دستم ناراحت بشه!

-واسه چی؟

-سرت داد زدم!

- اهاان! هههه نه بابا  ناراحت نشدم!^^

-به هر حال ببخشید که ترسوندمت!

-چی؟ ترس؟ منو ترس! کککککک بیخیال!

-اره کاملا از قیافت معلوم بود که نترسیدی! همین الانشم رنگت پریده!

-اخه خودتو که ندیدی!شبیه کوه اتش فشانی شده بودی که در حال  انفجار بود!><

-خیله خب بابا باشه ببخشید دیگه!بخشیدی؟

-اره بابا ولش کن !بدو بخور همین جوریشم دیرمون شده!

بعدم چنتا لقمه دیگه توی دهنش جپوند و بالاخره رفتیم دانشگاه!

(کیانا)

98040123899030107382.jpg (500×654)

(اونی که تنه هیونا عههههه)

دوستان پارت بعدی




دیدگاه ها : نظراتونننن^^
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 مهر 1394 05:20 ب.ظ