تبلیغات
Exo_Lover

cell7 EP4

دوشنبه 11 آبان 1394 09:57 ب.ظ

به قلمــ:: kiana .
ارسال شده در: cell7 ،
تصمیم گرفتم ادامشو بزارم!!
خخ اصن یادم رفته ود داستانی هم وجود داره
شرمنده!
اصن از این به بعد چهارشنبه ها یا پنجشنبه ها اپ میکنم
خب دیهههه ادامهههه
بچه ها این پارت اوله !
24150772126341333885.jpg (1600×1600)

 

{قسمت چهارم}

*سارا*

بعد از حرف چانی و موافقت ما ها همه اومدیم بیرون. یکی از اون دخترا که اسمش کیانا بود داشت با اون یکی که قاطی کرده بود حرف میزد اونم فقط داش میخندید معلوم بود اصلا حواسش نیس

خخخخخخ کیانا هم داغ کرده بود و صورتش از عصبانیت قرمز شده بود!
بهینا هم داش به سهم خودش از این الماسه فکر میکرد!

-ببین سارا به نظر تو وقتی ی خونه خریدم و ی ماشین لوکس خریدم با بقیش چی کار کنم؟؟؟..............اهان ی اسب میخرم^^

- اسب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اسب دیگه برا چی؟

- خب چیکار کنم؟

-مگه باید همه شو خرج کنیم؟ باید سرمایه گذاری هم کنیم!

-ارههه اصلا من میخوام خواننده بشم!

- باشه بشو..-_-

-مسخره میکنی؟؟

-نهههه....دیوانه اخه تو صدا داری؟

-خب بابا  بی ادب زد تو ذوغم!

ی نگاه به اون دختره انداختم داش نگامون میکرد ی لبخند زد که دندونای عقلشم معلوم شد

کیانا:اینههههههههههههه دیدی ایناز گفتم که اینا ایرانین!دیدی که چه قشنگ فارسی حرف میزدن! عرررررررر

ایناز:من که گفتم اینا حاملن!

من@_____@

بهینا0_____0

کیانا بهمون نزدیک تر شد و گفت

-ببخشید هنوز حالش خوب نشده داره هزیون میگه!خب دیگه خدارو شکرفهمیدم ایرانی هستین داشتم از فضولی میمیرم!:/

من:خخخخ خوشحالم متوجه شدی!

-مسخره میکنی!

بهینا:اره بابا این کارش مسخره کردنه.......اسمت چی بود؟

-کیانا^___^

بهینا:خوشوختم منم بهینام اینم ساراس

کیانا: بعلهههه میدونم داخل باهم اشنا شدیم البته غیر مستقیم

دختر خوبی به نظر میومد!اما اون یکی رو نمیدونم!اصن تو حال خودش نبود!همش میخندید و چرت و پرت میگفت!

ایناز(ختاب به کیانا):میگم چرا؟

کیانا: چی چرا؟

ایناز: منو کرد اگه حامله بشم بعد مامانم بفمه چی؟اونوقت  دعوام میکنه!میگم چیزش چقد دراز بو...(کیانا دستشو جلو دهن ایناز کذاشت و ایناز خفه شد)

کیانا:ببخشید من برم تا این ابرو ریزی نکرده!

بعدم ی لبخند ضایع زد و دست ایناز وگرفت و رفت!

بهینا:÷_____÷ منظورش از چیز چی بود؟؟

از خنده ترکیدم:خخخخخخ منظورش چیز بود دیگه!

-جدی گفتم!

- منم جدی گفتم-___-

-چه بی ادب!

-بابا قاطی کرده بود مگه ندیدی!

-چرا ولی خب نباید جلوی ما این طوری میگف!

-خب بابا باشه تو خوبی بیا بریم خونه منننن گگششششنمهههههههههههههههههههههه!

-خب بابا بریم!

*کیانا*

ازشون که دور شدیم گفتم:

-ایناز این چی بود گفتی؟

-مگه چی گفتم خیلی وقت بود که دوسش داشتم!رفتم اعتراف کردم راحت شدم! بعدم اونم گفت که دوسم داره!و الانم دوس پسرمه!

-0____0 چی میگی؟خب باشه!بیا بریم فعلا فردا برو ببینش!

-باشه!

رفتیم سوار تاکسی شدیم

ایناز با ارنجش زد به پهلوم و بلند گفت

-این همون اقاهه نیس که چیزش گنده

جلو دهنشو گرفتم

-نه اون نیست وای بریم بریسیم خونه تا از این بیشتر گند کاری نکردی!

نگاهم افتاد به راننده تاکسیه!با چشمای گرد و تعجب کرده از توی ایینه جلو داش نگامون میکرد به سمت پنجره نگاه کردم و وانمود کردم که هیچ اتفاقی نیوفتاده!

بالا خره رسیدیم خونه اینازو بردم تو اتاقش

ایناز:خب الان میخوایم چی کار کنیم؟

-فعلا بگیر بخواب

-خوابم نمیاد!

دستم رو روی شونه هاش گذاشتم و به سمت پایین هلش دادم و نشوندمش رو تخت!

-اشکالی نداری دراز بکش

اینو گفتم و روی تخت خوابوندمش و رفتم که یهویی دستمو کشید به سمت خودش برگشتم و گفتم

-چیزی شده؟

-میشه پیشم بخوابی؟

-جانم؟@_______@

-مثلا دوس پسرمی هااااا چی خواستم مگه (چشاشو گرد کرد)پیشم بخوابببب خواهش

-تو اصلا میدونی من کیم؟

-اره ژیومین

-ژیومین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&______&

-اره دیگه؟

-اخه لباسامو عوض نکردم!

-اینجا خونه منه تو که لباس نداری!

-خب بابا باشه!

پوفی کردم و اروم کنارش دراز کشیدم!خودشو چسبوند به من و دستمو بغل کرد!

-اه ایناز خودتو به من نچسبون بدم میاد!

-..........

-ایناز!

نگاش کردم خواب بود!خندم گرفته بود موهای توی صورتشو زدم کنار لبخندی زدمو پاشدم.

-اوااا

هنوز دستمو گرفته بود سعی کردم دستمو از بین بازوهاش بیرون بکشم.عین کنه چسبیده بود بهم!بعد کلی کلنجار رفتن بالاخره دستمو از تو دستاش بیرون کشیدم.

رفتم توی اشپزخونه تا ی چیزی برای شام درست کنم که گوشیم زنگ خورد.رفتم برشداشتم شماره ناشناس بود!

-الو؟

-سلام شترموتری؟؟

-ببخشیییییییید؟

-چانیم بابا!

-شماره منو از کجا اوردی؟

شوت پارت دوم





دیدگاه ها : نظراتونننن^^
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 آبان 1394 10:06 ب.ظ