تبلیغات
Exo_Lover

cell7 EP4

دوشنبه 11 آبان 1394 10:03 ب.ظ

به قلمــ:: kiana .
ارسال شده در: cell7 ،
پارت دووم
اول پست قبلو بخونید
24150772126341333885.jpg (1600×1600)

-من دستِ به اماردر اوردنم خوبه!مگه ندیدی چجوری امار سارا واینازو اون یکی دختره رو ر اوردم؟

-منظورت بهیناست دیگه؟

-اره همون!

-خب چیکارم داشتی؟

-اها کار تو از فردا باید کارتو شروع کنی!  

-جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه کاریو؟؟

-بابا برو مخ لوهانو بزن!البته تو که کاری نکرده مخشو زدی!باهاش خوش رفتاری کن!همون کافیه!

-باشه....فقط کی کارو شروع میکنیم؟

-گفتم که از فردا!

-نه منظوم عملیات برای دزدیدنش بود!

-حالا که معلوم نیس! هر موقع معلوم شد بهت میگم!

-باشه انیوووووو

-خخخ انیووووووووووووووووووووووووووووو:0

گوشیو قطع کردم .از لحن حرف زدش خندم گرفته بود!شمارشو با اسم *گوش دراز*سیو کردم.بعدم کلی خندیدم:/(خنگم خودتونید!!-_-)

رفتم برای شام ی چیزی درست کردم تا بخوریم

بعد یکی دو ساعت یچیزی درست کردم و رفتم اینازو صدا کنم تا با هم غذا بخوریم!

-ایناز!

خیلی گوگولی خوابیده بود!مثه بچه های 3 ساله!حتی انگشت شستشم تو دهنش بود:/

-اینازززز بیدار شو

اروم چشماشو باز کرد.چند بار پلک زد. همون جور که داش منو نگا میکرد ی دفعه پرید و گفت

-از جون من چی میخواین؟؟؟

-جانم؟0___0

-تو هم با اونایی؟با ژیومین؟؟د حرف بزن لعنتی!

-خخخخخخ ایناز تو اصلا نمیدونی چه اتفاقاتی افتاده؟

-بزار من برم خواهش میکنم به من کاری نداشته باشین!

-بیا برو را بازه و جاده دراز!

اجاش بلند شد که بره دور و ورشو نگاه کرد

-اینجا که اتاقه منه!

-اگه اجازه بدید و جیغ و داد نکنید من برات همه چیز رو توضیح میدم!

-ب.باشه!

رفتم جلوتر

-نهههههههههههه ههههه به من  دست نزنننننن!

نتونستم جلوی خندمو بگیرم

-بابا چانی ژیومین مارو دزدیدن!و از ماخواستن که توی دزدیدن الماس نمیدونم چی چی کمکشون کنیم!راستی نگفته بودی که توی هکری!

-اممممم تو از کجا میدونی؟

-چانی گفت تو باید وارد سیستم امنیتی موزه بشی و دوربینارو از کار بندازی!

-چرا باید قبول کنم؟

-چون کم کمش 20 30 میلیارد می ارزه

-چقد؟؟؟؟؟؟

-بیابریم شام بخوریم بهت توضیح میدم

-ب.باشه!

(شام)

موقع غذا ایناز منو زیر چشمی میپایید غذاشم توی دهنش نمیزاشت همش داشت بوش میکرد!

-ایناز بخور به خدا توش چیزی نزدم!خودمم دارم میخورم که!

لباشو جمع کرد و بالاخره اولین قاشقو توی دهنش گذاشت.قیافش تغییر کرد!مثل اینکه خوشش اومده بود!

غذا رو که خوردیم ایناز گفت

ایناز:خب حالا میشه جریانو برام تعریف کنی؟؟

-میشه فردا خود چانی برات توضیح بده؟؟؟فردا همه چیو بهمون میگه!

-خب باشه

ظرفا رو جمع کردمو شستم اماده شد که بخوابم که ایناز اومد گفت

-کیانا!!

-جونم؟

-چیشد که من هیچی یادم نمیاد؟بیهوش بودم؟

-نه خیرم به هوش بودی!اون موادی زده بودن به دستمال که بیهوشت کنن زیاد بود قاطی کرده بودی!داشتی چرت و پرت میگفتی!

-اِاِاِاِاِاِ چیز بدی که نگفتم

زدم زیر خنده

-چرا بابا ی سری چیز میز گفتی واقعا چشام داش از حدقه بیرون میزد!

-مثلا چی!

-مثلا گفتی که اون منو کرد!اگه حامله بشم و مامانم بفهمه دعوام میکنه!یا خیلی شیک گفتی ژیومینو دوس داری!

-@_______@کی؟؟من؟؟؟

-عارهههههه خود شما!

-اممممممممممممممم چیزه! من برم اون نخود سیاهایی که ریخته رو جمع کنم!

-یکمم برا من بیار!

-چی؟

-نخود سیاه دیگه!

-اها خخخ باشه!

بالاخره خوابیدیم!

 

 




دیدگاه ها : نظراتونننن^^
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 آبان 1394 10:06 ب.ظ