تبلیغات
Exo_Lover

cell7 EP6

دوشنبه 25 آبان 1394 05:47 ب.ظ

به قلمــ:: kiana .
ارسال شده در: cell7 ،
ای ام عصبانی!74022055513254330176.gif (37×39)
ای ام 
ناراحت!
ایام رمز!
یاه  یاه-_____-74022055513254330176.gif (37×39)
از این به بعد همههههه قسمتام رمزیه!رسیدم به اون قسمتی که توی اونیکی وبم گذاشته بودم!02561916534340130846.gif (26×22)
ادامه اعصابم ندارم!59694551224770229203.gif (39×22)
24150772126341333885.jpg (1600×1600)

 

{قسمت ششم}

*لوهان*

قبول کرد!اون ...او..اون واقعا قبول کرد پس چرا دفعه پیش  قبول نکرد؟

خب من ازش درخواست نکردم چرا کردم اما اون فقط گفت هان؟؟

چرا گفت هان؟؟میخواسته بپیچونتم؟؟اما واقعا قیافش هنگ بود! اصن من چرا اینقد زود اومدم اینجا اه!

تو خیالاتم بودم که دوباره پس گردنی خوردم!اندفعه از لی!

-یااا کره اهو مگه تو الان کلاس نداری؟؟؟

-(ادای خودشو در اوردم )نه خیر اسب شاخ دار ساعت هفت و نیم کلاس دارم!

-چه جالب الان ی ربع به هشته!

-میدونم.................چیییییی؟؟؟؟وای نه اینبار اگه غیبت کنم این واحدو افتادم!نهههههههههههه

*لی*

شروع کرد دویدن!ای خدا این دوست مارو به راه راست هدایت کن!!!!!

*سوم شخص*

همون جور که میدویید دعا دعا میکرد که هنوز کلاس شروع نشده باشه!داشت توی راه روها میدوید پیچید سمت راست خورد به کیانا دوتایی پخش زمین شدند!

لوهان که نمیدونست دقیقا باید چیکار کنه فقط لبخند زد!

کیانا هم لبخند ابلحانه ای زد!

کیانا:اممم لوهان!خوبی؟

-اره خوبم^^

-اممم راحتی؟؟؟

-ارههه^^

-میگم اگه اشکالی نداره میشه از روم بلند شی؟؟؟اگه اشکال ندارهها!

-اوخ ببخشید!

اروم از روی کیانا بلند شد و دستشو گرفت و کمکش کرد تا اونم بلند بشه!

چن دقیقیه ای طول کشید تا یادش اومد کجا میخاست بره.

-اخ من کلاس استاد این واحد وایییی نه ببشخید

تعظیم نود درجه ای کرد و سریع رف

کیانا:وا!!!!!!

دوید تا رسید به کلاس رسید اروم در زد و وارد شد همه دانشجوها ایستاده بودن و به لوهان نگاه میکردن.یکی سکوتو شکست و گفت:اَاَاَاَاَاَه مرده شورتو ببرن!هممونو زهره ترک کردی!!!!! فک کردم استاد اومده

یکی از دخترای لوس و افاده ای با صدایی لوس گفت:اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ اذیت نکن اوپاموووووووو

لوهان که همچنان داشت نفس نفس میزد همون جا جلوی در نشست سرشو روی زانو هاش قرار داد و دستشو رو سرش گذاشت.دخترا جیغ جیغ کنان به سمت لوهان هجوم اوردن

-وایییییییییییی اوپااااا چی شد بیا فشارت افتاده بیا این شوکولاتـ

دختر دیگه ای هلش میداد و میگفت:برو کنااااار لوهان منو دوس داره و به حرف من گوش میده!

دختر دیگه ای اون طرف داشت گریه میکرد. دوتا دختر دیگه داشتن موهای هم دیگه رو میکشیدن. لوهان که داشت کم کم حالت تهوه میگرفت داد کشید:بــســـــــــه دیگهـــــــــــــــــــــــــــه!

همشون در یک لحظه ساکت شدن!

-شماها غرور ندارین؟؟یکمی غرور داشته باشین!شماها دخترین برا ی پسر بی ارزش مثه من که از شماها خوششم نمیاد این کارا رو میکنید!من از دخترایی که غرور ندارن خوشم نمیاد پاشید!پاشید برین از جلو ی چشمام!

دخترا نشسته بودن و داشتن به حرف های لوهان فکر میکردن

-پاشید دیگه برین!اه اه!

از جاش بلند شد تا بره تو کلاس

"خب شد استاد نیومده بود مگرنه این واحدو میوفتادم هوفففففف از بیخ گوشم رد شد!"

کم بود اصن بود که بود

نزدیکم شید میزنمتون!46502920564843262079.gif (33×28)




دیدگاه ها : نظراتونننن-_____-
آخرین ویرایش: شنبه 3 بهمن 1394 06:51 ب.ظ